بشگفت به شوق و شعف و زمزمه امشب
گل از گل لبخند بنی فاطمه امشب
مرغان بهشتی شده اواره مهدی
گردند به دور و بر گهواره مهدی
|
| |
|
شاید این جمعه بیاید ... شــــــــــــاید ...
جمعه بیاید...شاید/پرده از چهره گشاید...شاید/دست افشان...پای کوبان می روم/بر در سلطان خوبان می روم/می روم بار دگر مستم کند/بی سر و بی پا و بی دستم کند/ می روم کز خویشتن بیرون شوم/در پی لیلا رخی مجنون شوم/هر که نشناسد امام خویش را/بر که بسپارد زمان خویش را/با همه لحظه خوش آواییم/در به در کوچه ی تنهاییم/ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر/نغمه ی تو از همه پر شور تر/کاش که این فاصله را کم کنی/محنت این قافله را کمکنی/کاش که همسایه ی ما می شدی/ مایه ی آسایه ی ما می شدی/هر که به دیدار تو نایل شود/یک شبه حلال مسائل شود/دوش مرا حال خوشی دست داد/سینه ی ما را عطشی دست داد/ نام تو بردم لبم آتش گرفت/شعله به دامان سیاوش گرفت/ آفتاب/درمن ظلمت زده یک شب بتاب/ پرده برانداز ز چشم ترم/تا بتوانم به رخت بنگرم/ای نفست یار و مدد کاما/کی و کجا وعده ی دیدار ما/ به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم/تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم/کدام گوشه ی مشعر/کدام گوشه ی منا/به شوق وصل تو در انتظار بنشینم/ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش/تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد/ببوسم خاک پاک جمکران را/ تجلی خانه ی پیغمبران را/خبر آمد خبری در راه است/سر خوش آن دل که ار آن آگاه است/شاید این جمعه بیاید...شاید/پرده از چهره گشاید.شاید | |
ذهن متمرکز، قوی و نیرومند است و ذهن پراکنده ناتوان و ضعیف .
ذهن همانند چراغ اشعه ای دارد اشعه چراغ در شعله آن تمرکز قوی دارند
و سوزاننده اند ودر نزدیکی شعله تمرکز کمتری دارند اما باز هم تمرکز
کمتری دارند اما باز هم گرمایشان محسوس است . هرچه از منبع نور دور
می شویم پراکندگی اشعه بیشتر می شود تا حدی که گرمای حاصل از
آنها را به هیچ وجه حس نمیکنیم . ذهن در حالت تمرکز پتانسیل بسیار قوی
دارد اما هنگامی که به علت توجه به سوی اشیای مختلف پراکنده می شود
نیرو و توان خود را از دست می دهد و هر چه به اشیای بیشتری متوجه و
پراکنده تر شود از توان آن کاسته می گردد.هر عمل عبادی علاوه بر آن که
مقام وارزش ویژه مذهبی و معنوی دارد موجب تمرکز فکری وذهنی ملموس
و قابل توجهی میشود کگه هر کس میتواند آن را به تجربه بگذارد و ادراک
کندان تتقو الله یجعل لکم فرقانااگر از خدا بترسید و پروا کنید نیروی
تشخیص (فرقانا) را در شما قرار میدهدو قدرت تشخیص از تمر کز قوای
ذهنی به دست می آید.ویلیام جیمز :فرق بین افراد نابغه با دیگران یک موهبت
فکری نیست بلکه مربوط به توجه کاملی است که به موضوعات و نتیجه های
آن مبذول می دارند و میزان نبوغ یک نابغه به درجه تمرکز فکریش بستگی
دارد از این سخنان نتیجه می گیریم که نماز حقیقی بهترین وسیله ای
برای پرورش توجه و تمرکز در انسان است زیرا نماز گزاری که پیوسته و
با تمام قدرت می کوشد تا ذهن خود را از تمامی آنچه غیر خداست منصرف
و فقط به خدا متوجه کند و تمام نیروی فکری خود را در یک جا جمع کند
تا نمازش با خشوع و حضور قلب خوانده شود این برای او عادت می شود و
در هر موردی می تواند قوای ذهنی خود را متمر کز کند .

روزهای ابری از خانه بیرون نمیرفت. کنار پنجره می نشست و به فرشته هایی که رحمت خدارا
تقدیم او می کردند خوش امد می گفت.
زبانش که خاموش شد،گوش و چشم و دست و پا مشغول شدند.دل"ادب پرداختن به دوست"را
خوب به ایشان اموخته بود.مقابل اینه ایستاد،گردو غباری که روی ان نشسته بودرا با حوصله پاک کرد.
به روی خود لبخند زد.خدا هم به او خندید.
بازیگر خوبی نبود،امانقش قاضی را خوب ایفامیکرد.هر شب به محاکمه ی خود می پرداخت.
اگرمجرم بودخود را تنبیه می کرد.اگرمتهم بود خود را توجیه می کرد.اگر هم بی گناه بود از
تشویق خود دریغ نمی کرد.تنها بیننده ی نمایش او خدابود و بس!
"راه"را خوب نمی دانست،اما به هیچ قیمتی حاضرنمیشد پادر بیراهه بگذارد.او یقین داشت
خانه ی خدا در یکی از همین کوچه های نزدیک است و کافیست از کسی که او را
می شناسد راه را بپرسد.
اجازه نمی داد شیطان چیزی را به او القا کند و سلامتش را به خطر بیندازد.
خودش را عادت داده بود فقط با یک گوش بشنود،ان هم گوش راست.
کمیل را از حفظ بود.
ندبه را عاشقانه می خواند.
ال یس را خوب می شناخت.
و باخداعهدبسته بودکه هرگز با او قهر نکند.
وقتی برای اولین بار خیلی اتفاقی چشمش به اسمان افتاد برای همیشه غرور و تکبر را ترک کرد.
فرشته پرسید:«چگونه او را خواندی؟»
مرد سکوت کرد.
فرشته دوباره با تعجب پرسید:«این همه تغییر!مگرمی شود؟»
مرد کاغذی را از جیبش بیرون اورد و به او نشان داد.فرشته با صدای بلند ان را خواند:
"یامحول الحول و الاحوال"
تازه فهمید چرا خدا ادرس مرد را به او داده است.
او یک طرف بود،چشم و گوش و دست و زبان طرف دیگر.
او می خواست بندگی کند،انها میخواستند ازاد باشند.
عقل از قضاوت درمانده بود.تفالی به قران زد:"چه بسا گروهی اندک به اذان خدابر
گروهی کثیرغلبه یابند..."
صدبار تا به حال تنها رفته بود و دست خالی برگشته بود.روزی که با دوستانش همراه شد،
به برکت حضور انان دست او نیز سبزتر از همیشه اماده ی رویشی تازه بود.
یادش نمی امد چند سال و چند روز و چند ساعت است که پشت این در ایستاده.
باز هم در زد.
باز هم زمزمه کرد.
حرف هایش را تکرار کرد.
نیازهایش را گفت.
باز هم حکایتش را از نو خواند،ان قدر که بیهوش شد.
وقتی چشمانش را باز کرد باورش نمیشد انچه را که می دید:"در باز باز بود..."
زندگی اش رنگ بیهودگی گرفته بود.
همه چیز بوی پوچی می داد.
روزهایش بی هدف شب میشد...
ودر این حال،نخستین میهمانی که به سراغش امد"ناارامی بود که پریشان ترش می کرد...
به دوست و غریبه و اشنا و خودی و غیر خودی "شما"میگفت.
تنها"تو"ی کلام او برای خدا بود.
فقط او یکی بود.بقیه خودشان بودند و او.
البته اگر خودی در کار بود!
منتظر فرصت مناسبی بود تا شعر تازه ای را که برای خداسروده،پیشکش او کند.
اذان که گفتند سجاده اش را باز کرد و مشغول شد.
کمی بعد سلام او و لبخند خدا به هم امیخت...

نردبانی به بلندی اسمان ساخته بود.
هرشب ستاره ها را یک جاجمع می کرد و حکایت اشنایی خود را با نور یرایشان می خواند.
تا سرک کشیدن خورشید همه بیدار می ماندند.
کار هر روزش بود.
نزدیک غروب به گل فروشی می رفت. کمی به گلها خیره میشد و بعد زیباترین انها را انتخاب می کرد.
از فروشنده می خواست که ان را با دقت تزیین کند.
سپس یادداشت کوچکی روی ان می چسباند:به پاس همه ی محبت های امروزت به من انگاه راهی مسجد میشد.
نامه که تمام شدان را به پای کبوتر کوچکش بست پر و بالش را نوازش کرد او را بوسید و از پنجره ی
نیمه گشوده ی دلش به سوی خدا فرستاد.
کی و کجا فرقی نمیکرد.
خدا هم هرگز غیبت نداشت.
برای وصل دوباره مهم حضور دل او بود.
وقتی دل تنگ خدا میشد،می گشت تا مومن وارسته ای را بیابد که شبیه خدا باشد.
ان وقت دو زانو در مقابلش مینشت،به چشمان او خیره میشد و خاطرات شیرین ازلی اش را با
او مرورمی کرد.
همه ی عمرش را صرف این کرد که راه پر گردنه و پیچ و خم داری را صاف و هموار کند.
وقتی کارش به پایان رسید،فهمید که میان دل او تا عرش خدا فاصله ای نبوده است.
او همیشه در دسترس بود.کسی را معطل نمی گذاشت.پشت خطی هم نداشت.گیرنده اش را خاموش
نمی کرد.شماره اش رند رند بود،وهمه جاهم انتن می داد.درست مثل خدا
این طرف جز خانواده ی کوچک چهار نفره اش و پنج شش دوست و اشنا کسی او را نمیشناخت.
و ان طرف فرشته های زیلدی حسرت همنشینی با او را می خوردند و ارزو می کردند دستشان به
ضریح دل او برسد.باورش شده بود که کلمات،نیرویی شگفت انگیز دارند،و چه بخواهیم و چه
نخواهیم ،چه بدانیم و چه ندانیم،معجزه ای خودشان را درست انجام می دهند.
از این رو در ماندگی و افسردگی خود را با تلاوت قران درمان می کرد.
شنبه ها به مدینه می رفت.
یکشنبه ها،نجف و شاید بقیع.
دوشنبه ها،دوباره بقیع و بعد کربلا.
سه شنبه ها،چندین بار بقیع.
چهارشنبه ها،اول کاظمین بعد مشهد باز کاظمین اخر هم سامرا.
پنج شنبه ها،سامرا.
و جمعه ها دویست بار«ایاک نعبدوایاک نستعین»
را می خواند و سپس خدا را به زمین های مقدسش سوگند می داد که رحمت خود را بر رهروان
خسته دل افزون کند.
عصر جمعه که از راه می رسید،دل تنگی هم به سراغ او می امد،و او خوب می دانست که چه باید بکند.
پنجره را میگشود کمی با اسمان گپ می زد،برای خورشید که در حال رفتن بود دستی تکان می داد،
سر به سر زمین می گذاشت،امار برگ را به درخت می گفت و دوباره پر نشاط و با امید پی
زندگی اش می رفت.
.
.
.
.
.
ادامه دارد.
شـب بــه كـــاخ مـــرتــضـى ماهى پدیدار آمده
ماهى كه پیش نور وى خورشید و مه تار آمده
ماهـــى كــه بــر حســن صـــدهـا خریدار آمده
اى طـــالــب دیـــدار مــه هنـــگام دیـدار آمده
فــلاكیـــانـــش سر بـه سر حیران رخسار آمده
اكو نور بخش عالم و، هـــم نـــور الانــوار آمده
چه عباس آن كـه در حشمــت امیر راستین آمد
چــه عبــاس آن كـه از همّت پناه مسلمین آمد
چه عباس آن كه از اصل و نسب از دوره هاشم
چــو جــان مـرتضى و حُسن خیرالمرسلین آمد

گويند كه انتظارتان بيهوده است
افسوس كسي نيست بيا داد برس
اي صاحب ذوالفقار به فرياد برس
امواج دلت آبي درياي غريب
غربت كده ات كجاست مولاي غريب
غربت كده اي كه بوي دريا دارد
صد خاطره از غربت زهرا دارد
برگرد علي چشم به راه است هنوز
اسرار دلش در دل چاه است هنوز
آن چاه پراز ستاره را پيدا كن
آن سينه پاره پاره را پيدا كن
برگرد كه بر بهارمان مي خندند
يك عده به انتظارمان مي خندند
![]()
سلام به همه ی دوستان خوبم
من یه مدت نیستم
انشاا... زود میام شما نظر بدید
برام دعا کنید![]()
![]()
![]()
![]()